پارت هفتاد :

مردها همگی دنبال سلیمان راه افتادند و در سیاهی شب زیر اندک نوری که ماه ارزانی راهشان کرده بود، گم شدند. سایه‌های خمیده‌ی درختان زیر نور ماه و صدای پارس سگ‌هایی که از دور دست می‌آمد، خوف غلظت شب را کامل می‌کرد. سنگینی غم نرمین نشسته بود روی سینه‌ام و درد هر چند ثانیه سرک می‌کشید و خودی نشان می‌داد. در خودم جمع شدم، زانو بغل گرفتم و به در و دیوار آسمان چشم دوختم‌. سخت بود انتظار کشیدن ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️