پارت شصت و هشتم :

بهوت به سیاهی اطراف نگاه می‌کردم. قلبم تند می‌زد و انگار به نخ نازکی بند بود که هر آن خیال پاره شدن داشت. با فریاد ئه‌دا خودمان را به جمع رساندیم. زیر نور آتش، بچه‌هایی که بزرگ‌ترها را بغل گرفته و بزرگ‌ترهایی که هراسان یکدیگر را نگاه می‌کردند، پیدا بودند.
تاته رو به زن‌ها صدایش را بالا برد.
- بِدَنگِ بیدِ¹.
بعد رو به شاهو و سلیمان کرد.
- صدا از همین نزدیکی‌ها بود، همین دÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️