پارت شصت و پنجم :

تیزی عجیبی از قلبم رد شد و رگ‌های بدنم سوزش ضعیفی گرفتند. به خودم که آمدم قطره‌های اشکم وسط کاغذ را خیس کرده بود. آخرین جمله را چندین‌بار تکرار کردم. "مگر بمیرم تا تو از یادم بری." سیروان دوست داشتنش را ثابت کرده بود بارها خواسته بود کمی فکر کنم و من هر بار نیش زبانم را حواله‌اش کرده بودم‌. سیروان درست می‌گفت من عاشق نبودم که حالش را درک کنم. اصلا معنای عشق را نمی‌دانستم. شنیده بودم، عشق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️