پارت پنجم :

سر زن با کمی طمانینه سمت خالد بر می گردد.اونیز مانند پدر است.مسلط بر خود ،جدی و صد البته خودساخته.زن بی هیچمکالمه ای اضافی میان آن دو جوان که یکی او را در قعر تمام حسرتهایش می انداخت راه باز ایستاده را دوباره طی می کند.بعد از ده دقیقه پیاده روی میان درختان که گاهی انبوه آنها در هم

رمان فوق برای چاپ ارسال شده است و دیگر امکان مطالعه آن وجود ندارد. با تشکر از درک و توجه شما خوانندگان عزیز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حسینی

    1

    داستان قشنگی میخوام کامل بخونم

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    سلام عالی بودممنون

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون ازهمراهیتون

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    نفهمیدم،ایه عاشق پدر خالدبوده؟

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    بله

    ۲ سال پیش
  • ت

    0

    ت

    ۲ سال پیش
  • حیدر خان

    1

    اسم خیال رو دوست نداشتم

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    یکی از اسم خای مورد علاقه‌ی بنده‌ست.و خب سلیقه‌ست شما می‌تونید دوست نداشته باشید

    ۲ سال پیش
  • هنگامه

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    خیلی دوست داشتم. برم پارت بعدی

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    خوشحالم که رمان رو دوست داشتین.ممنون از همراهیتون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️