پارت سوم :

زن کمی نزدیک تر می شود و کوروش درمانده در فکرش سعی دارد باز هم چیزی دروغ برای گفتن داشته باشد.از این فاصله کوروش چین های کنار چشم زن را می بیند ولکه ای سالَک مانند روی گونه ی راستش را.لبخندی ژکوند بر چهره می نشاند
-احوال شما!
زن یکبار عصا بر زمین می کوبد و اینبار با صلابت تر از گذشته در چشمان ترسیده ی کوروش چشم می دوزد.
-سند اعتبار شما خالد پسر نجمه ست.پس همینجا مکان انتظار توست جوون.خالد بیاد و شما رو تایید کنه.
خالد دیگر کیست نمی داند که!«چشم»ی آهسته از میان لبهایش بیرونمیآید .در آن هوای تیر ماه گرم نسیمی خنکمی وزد و عرق بدنش سرد می شود.نفسی عمیق می کشد و شق و رق تر می ایستد.اونه دزد است ونه متجاوزی به حریم خصوصی خانه ای فقط پناهنده ای که برای حفظ جانش به آنجا پناه آورده است.زن بی هیچ حرفی پشت به او می کند و از او دور می شود.صدایش دور می شود اما می شنود
-فکر نکن از اون درمی تونی بری بیرون .بمون تا خالد بیاد.
زن که از نظر ناپدید میشود کوروش پا بر روی لبه ی بر آمده ی در گذاشته و خود را بالا می کشد.گردن می کشد و بیرون را بر اندازمی کند.از میان انبود برگهای سبز آویزان از دیواره ی باغ گوشه ی سپر پرشیای مشکی را میبیند.صدای پایی از کوچه می آید و نزدیک میشود.از ترس از در پایین می آید ؛گوش به در می چسباند.صدای پا نزدیک و دقیقا پشت در قطع می شود.می فهمد که زنگ خانه به صدا در می آید.بی معطلی کمی لای در را باز می کند؛دست می اندازد و از دستان مرد او را به داخل می کشد.صدای مرد بلند می شود .کوروش ترسان دست بر دهان مرد می گذارد.
-خالدی؟
مرد اما تیز و بز است دست او را گرفته و از مچ می پیچاند.چهره ی کوروش از درد جمع میشود
-تو کی هستی عوضی؟
-دستمو ول کن تا بگم.
خالد کوتاه نمی آید اما دوباره صدای همان زن از دور شنیده می شود
-پسر نجمه ای؟!
مرد بی آنکه مچ کوروش را رها کند بلند می گوید:بله بله!خالدم پسرنجمه
کوروش بی قرار از اینکه لو برود آهسته به خالد نزدیکمی شود
-ببین مرد من به این زن گفتم دوستتم.نوکرتم سوتی نده نمی تونم برم بیرون دنبالمن.تو راز داری کن یه کم بگذره می رم.
صدای قدمهای زن نزدیک می شود و کوروش بار دیگرملتمسانه نجوا می کند:هیچی نگو،هیچی به این زن نگو جان مادرت!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    به نظرجالب میاد

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۲ سال پیش
  • ار

    1

    ال

    ۲ سال پیش
  • هنگامه

    0

    نظرم همونه

    ۲ سال پیش
  • ارس

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۲ سال پیش
  • عاطی

    0

    خسته نباشید

    ۲ سال پیش
  • مینا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️