پارت دوازده :

فصل 6
شش ماه گذشته بود و حامد مرتب برای انجام امور انحصار وراثت به ایران می‌‌آمد و دوباره می‌‌رفت تا اینکه بالاخره مراحل اداری به پایان رسید و حامد به آرزویش که فروش خانه بود، نزدیک شد.
توی آموزشگاه داشتم با ملینا سر و کله می‌‌زدم و به او توضیح می‌‌دادم دایی‌‌اش مورد مناسبی برای من نیست اما او بی‌‌توجه به دلایل من بی‌‌وقفه گریه می‌‌کرد و می‌‌گفت:
ـ مهسا جون تو رو خد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دازای

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • هانی

    0

    واقعا بهتری رمانی بود تا ایجا که کلی رمان خوندن دست درد نکنه راضیه عزیز مرسییییییییییییییی

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم از نظر قشنگت 😍♥️

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسیییی 😘😘😘😘

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤

    ۳ سال پیش
  • .

    2

    چرا همچین کار بچه گانه ای انجام داد؟

    ۳ سال پیش
کپی شد!