پارت پنجاه و نهم :

یک هفته‌ای از اقامتش در آن خانه می‌گذشت. خانه‌ای قدیمی، کوچک و تمیز بود و تقریبا تمام امکانات لازم را داشت. یخچال پر از مواد غذایی بود و روزها وقتش را به آشپزی می‌گذراند. شب‌ها هم گاها تا نزدیک سحر، از کتاب‌ها و مجلات اندک موجود در کتابخانه‌ی قدیمی اتاق، مطالعه می‌کرد.
روزی که پا به آن‌جا گذاشته بود، خیال نمی‌کرد بتواند حتی یک ساعت هم دوام بیاورد؛ اما اکنون... با گذشت حدود هفت رو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    من الان بین ارسی و مهران موندم ک😂🫠

    ۱ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    خدا اتفاقای خوبی برای تانیا بیافته ،بیچاره خیلی دربه دری کشیده ،خانوادشو از دست داده تازه خودش هم امنیت جانی نداره ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    ممنون از حضورت عزیزم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️