پارت نوزده

زمان ارسال : ۱۲۹ روز پیش

رد کمرنگی از لبخند روی لب‌هایش نقش بست. ولی برخلاف او که تمام تلاشش را می‌کرد که لبخند عیانی که برای نشستن روی لب‌هایش کاملا مصر بود را پس بزند، من به خندیدنم با صدای بلند، ادامه دادم.

- بخدا راست می‌گم، از این همه سردیِ خودت، بخاری لازمت نمی‌ ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید