پارت هجده :

طبق حرف‌هایی که از عمو فرزین و پدرم شنیده‌ام، گویا عمویم هم بخاطر مادر کوروش بدون این که به کسی اطلاع بدهد بی خبر از همه خانه را ترک می‌کند و قاچاقی راهی فرنگ می‌شود. و اکنون هم حتی کسی خبر ندارد که او کجاست و در چه حالی به سر می‌برد. اصلا در قید حیات است یا نه!
به پاتوق که رسیدم، به سمت پارکینگ راندم. همانکه دور زدم و وارد پارکینگ شدم، ماشین آشنای کوروش را دیدم. کنارش که پارک کردم، دØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Najva

    0

    خیلی ممنون زیبا🌹✨

    ۲ سال پیش
  • سمیرا حسن زاده | نویسنده رمان

    سپاس از شما💚🌱

    ۲ سال پیش
  • یاس

    0

    خوب

    ۳ سال پیش
  • سمیرا حسن زاده | نویسنده رمان

    سپاس از مهرتون💚

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️