پارت دوم :

به آرامی به سمت آشپزخانه رفت. لحظاتی بعد با سینی شربت برگشت. با کمی فاصله کنارم نشست. یکی از لیوان‌ها را برداشت و شروع به نوشیدن کرد.
- گفته بودم دوباره برمی‌گردی. یادته؟ بلاخره به حرفم رسیدی؟
ترجیح دادم ساکت بمانم و چیزی نگویم. زیرا پاسخی نداشتم که تحویلش بدهم. چون بازگشت دوباره‌ام به این ویلا را وعده داده بود.
- کاری که نباید می‌کردی رو کردی؟ آره؟!
می‌دانستم منظورش به کدام کار بود.
همچنان ساکت ماندم تا حسابی خودش را خالی و هر چه در چنته دارد را بارم کند تا بلکه آرام گیرد. ولی برخلاف تصوراتم، گوشه‌ای از نگرانی‌اش را که می‌دانستم در وجودش به غلیان افتاده بود را نشانم داد و اشاره به لیوان زد.
- بخور، گرم می‌شه. از بیرون اومدی. تا اون‌جایی که می‌دونم نوشیدنی خنک رو دوست داری، حتی اگه چله‌ی زمستون باشه.
به درستی حرفش ایمان داشتم. ولی مسئله آن بود، که نمی‌دانستم دقیقا چه می‌خواستم و اصلاً چه کسی هستم. دیگر خودم را نمی‌شناختم. چوب خط خطاهایم، از بس زیاد بودند که حسابشان از دستم خارج شده بود. به این‌که تک تک آن خطاها را، من انجام داده‌ بودم؛ مرا به داشتن عقل در سرم به شک می‌انداخت.
من‌که نمی‌دانستم. هیچ نمی‌دانستم.
با کمی تعلل در جایش ایستاد.
- غذای گرم روی گاز هست. چندتا کار عقب افتاده دارم که قبل خواب باید تمومشون کنم.
با کمی تامل با دست به دیوار اتاق، که مشرف به سالن پذیرایی بود، اشاره زد.
- هنوز همون‌طوری هست که باید باشه. حتی یه سوزن هم توش جابه‌جا نشده.
بغض گلویم را فشرد. دلم کمی گله و شکایت کردن خواست.
- خوشحالی نه؟
وقتی از جانبش پاسخی دریافت نکردم، نگاهم را به چشم‌هایش دوختم.
- هر چی نباشه، حس پیروزی الان تو دست‌های توئه.
مقابلش ایستادم.
اختلاف قدهایمان از هم، به چیزی حدود ده الی پانزده سانت می‌رسید.
- طعم پیروزی چطوریه؟ خیلی مشتاقم بچشمش ولی از من فراریه.
با انگشت ضربه‌ی نسبتاً آرامی به قفسه‌ی سینه‌اش کوبیدم.
- تو چی داری که من ندارم؟
ضربه‌ی دوم را با کمی فاصله دو مرتبه به قفسه‌ی سینه‌اش زدم.
- از بازنده بودن خسته شدم. می‌تونی درکم کنی؟
خنده‌ی تلخی روی لب‌هایم نشست.
- تو که درکی از بازنده بودن نداری؛ تو عادت به پیروزی داری. طعم تلخ بازنده بودن رو نچشیدی تا بفهمی دارم چی‌ می‌کشم.
دستم روی تیشرت خاکستری رنگش نشست و با عجز آن‌را درون مشتم مچاله کردم.
- قلبت از جنس یخه، سرماش تمام وجودم رو می‌لرزونه. هر چقدر هم ازت دور شم؛ بازم سرماش رو حس می‌کنم. آخه این همه آدم چرا فقط من باید ...
بوسه‌اش که روی پیشانی‌ام نشست به تنهایی دلیل موجهی بود تا رشته‌ی کلامم بی رحمانه از هم گسیخته شود.
- دلم برات تنگ شده بود حنا. می‌دونی از کی که دلتنگتم! ولی نداشتمت، نه خودت رو، نه قلبت رو، و نه حتی عشق و علاقه و دوست داشتنت رو ...
خشم غالبم گشت و به همین سبب مهلت ندادم تا حرفش را کامل کند.
- حنا نه! قسم. حنایی دیگه وجود نداره . من قسمم، منو به این اسم صدا بزن. من خیلی وقته که حنا رو خاک کردم.
دست‌هایم را تا موازی صورتش بالا گرفتم؛ ولی هر چه کردم نتوانستم بغضم را پنهان کنم.
- با همین دست‌هام خاکش کردم و مشت مشت خاک ریختم روش ...
اشک‌هایم برای سرازیر شدن روی گونه‌هایم بال و پر زدند.
قلبم، لبریز از سنگینی داغی بود که خالی شدن می‌خواست؛ ولی غرورم، از پلک‌هایم سد بزرگ و محکمی ساخته بود که نه به قلبم اجازه‌ی خالی شدن می‌داد و نه به اشک‌هایم اجازه‌ی سرازیر شدن!
در جایم چرخی زدم و پشت به او ایستادم تا هم‌چنان استقامت و بزرگی غرورم را حفظ کنم.
کمی بعد به آرامی زمزمه کردم.
- عهد کردم که فقط قسم باشم نه حنا.
لب‌هایم را روی هم فشردم و خودسرانه برای‌شان داروی خاموشی و سکون را تجویز کردم.
تنها صدایی که در سالن صد و بیست متری به گوش می‌آمد، صدای نفس‌هایمان بود. یکی عصبی و دیگری؟!
نمی‌دانستم!
احوال نفس‌های دیگری را نمی‌دانستم و تمایلی هم به دانستن آن نداشتم. ولی احوال خودم، ترکیبی از، حرص و خشم و غضب و عصبانیت بود.
لحظات، به همین منوال گذشت و سکوت ممتد را، تنها سری که از پشت، به آرامی خم شد و لب‌هایی که روی گونه‌ام نشست و کلامی که " شب بخیر عزیزم." را به گوش‌هایم رساند، توانست بشکند.
از من فاصله گرفت و دور شد. مشتاقانه قدم‌هایش را به شماره درآوردم و زمانی که صدای بسته شدن در اتاقش به گوشم رسید، به چشم‌هایم اجازه‌ی باریدن دادم.
جای من بودن و لحظه‌ لحظه‌ی زندگی مرا زندگی کردن؛ برای هرکسی می‌توانست بزرگترین مصیبت باشد.
مصیبتی که، نه رهایم می‌کرد و نه فرصت می‌داد که رهایش کنم.
ایمان دارم که عشق خود مصیبت است؛ مصیبتی که نه هضم می‌شود و نه حل، و نه حتی فراموش ...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سلام مینو

    0

    دارم میخونم

    ۱ سال پیش
  • سمیرا حسن زاده | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون 🤩😍

    ۱ سال پیش
  • مهدی مهدوی راد

    1

    خوبه آدم رومشتاقه پارت بعدی می کنه

    ۲ سال پیش
  • سمیرا حسن زاده | نویسنده رمان

    سپاس از شما🌱

    ۲ سال پیش
  • سمیرا حسن زاده | نویسنده رمان

    خرسندم که چنین نظری دارین🌱

    ۲ سال پیش
کپی شد!