پارت پنجاه و پنجم :

***
صبح سردی بود‌. مه همه‌جا را گرفته بود و چشم تا بیست متری را به سختی می‌دید. مهران در حالی خانه را ترک کرد که سمانه را در خواب و دلخوری شبانه جا گذاشته بود. سمانه از او خواسته بود، حداقل شب کار را تعطیل کند و به اتاق خواب‌شان برود، اما مهران به او گفته بود که شرایط مناسبی ندارد و ناچار است آن شب را نیز تا صبح، به بررسی اطلاعات تازه‌ی به دست آمده بپردازد.
نهایتا سمانه‌ تنهایش گذاØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    0

    پدر خوبی میشه 🥲🦋

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️