پارت پنجاه و سوم :

در راه، با چند آشنا برخورد کرد که بدون اعتنا به تمایل آن‌ها به خوش و بش، با یک عذرخواهی، به مسیرش ادامه داد. هنوز همانجا نشسته بودند. دو دختری که ساسان دقایقی پیش، عکسشان را ارسال کرده بود. حتی به اشاره‌های ساسان، مبنی بر فالگوش ایستادنش نیز بی‌توجهی کرد و بدون مقدمه، وارد اتاقک آلاچیق شد.
با وجود این‌که جز آن دو نفر، چند جوان دیگر نیز، در همان فضای زیبا و سرسبز نشسته بودند و از اوق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    0

    خیلی عالیه مدت ها بود دنبال همچین رمانی بودم

    ۱ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    آقا آرسین حقته ،تا تو باشی و بیرحمانه بهش سیلی نزنی ،خیلی جالب شده ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه گرم شما

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️