پارت پنجاه و دوم :

_خودم خواستم. مگه ایراد این گردنبند چیه؟
آرسین مدال و زنجیر را در جیبش چپاند و زمزمه کرد:
_پاشو حاضر شو! برمی‌گردیم خونه.
تانیا سر پا ایستاد.
_من دیگه برنمی‌گردم. از پیشت می‌رم.
کفش‌هایش را به پا کرد و ادامه داد:
_دیگه بهونه‌ی مسخره‌تم برای نگه‌داشتن من معنی نداره. الان فقط سر خر رابطه‌ی تو و اون دخترم. برام مهم نیست که این عوضیا باهام چیکار می‌کنن. دیگه نمی‌تونم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایسان

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️