پارت صد و شصت و نهم :

- خیلی که... مجبور شدم دو تا لاستیک نو بخرم. راستش فکرشم نمی‌کردم این‌قدر گرون باشه. تا قبل از اینکه کارت بکشم می‌گفتم فدای سرم، ولی بعدش نظرم عوض شد.
مردانه می‌خندد و دست روی ران پایش می‌کشد.
- بازم خدا رو شکر که زودتر خودت رفتی کارت کشیدی. وگرنه صدرا فاکتور این هم می‌نوشت پای من.
در جوابش تنها لبخندی می‌زنم و با اجازه‌ی جمع به اتاق می‌روم تا کارم را شروع کنم. پیراهن مردانه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    سلام رمان بسیار خوب و با قلم قوی نوشته شده ممنون

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    2

    صدرا بادیگارد می شود

    ۲ سال پیش
  • سپیده

    1

    احتمالاً از الان به بعد هلن وهمایون هم به جمع عاشقا اضافه میشن فاطمه جون خسته نباشید گلم

    ۲ سال پیش
  • Zahra.s

    1

    به به هرشب تا دم خونه 😂داره راه باز میکنه واسه خودش

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    مرسی دستت طلا👏💐

    ۲ سال پیش
  • ماهرخ

    0

    عالییییییههههههه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    این رمان تموم بشه من نصف جون شدم دستت طلا بهترین رمانیه که خوندم

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    4

    وای عجب پیشنهادی دادممنون 😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️