پارت صد و شصت و هفتم :

بعد از تماس صدرا که کم مانده بود مامان با ساده‌دلی موضوع دیشب را برایش بازگو کند، خواب بطور کامل از سرم پریده بود. روی تخت می‌نشینم و دستانم را به عقب می‌کشم تا تنم از خمودی دربیاید. از خواب سیر شده‌ام اما هنوز دلم هم‌آغوشی با رختخوابم را می‌خواهد. مثلا تا غروب کاری نداشته باشم و از تخت بیرون نیایم.
با نگاه به ساعت برق از سرم می‌پرد. ساعت دوازده شده است. سابقه نداشته من تا این ساعت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    اشتباه میکنه آوا. کسیکه کار اشتباهی انجام میده و مشخصه پشیمون هم نیست، اگه جلوشو نگیری، ادامه میده. تازه به آوا و صدرا تهمت هم زده. ضرب المثل وبال گردن کسی شدن هست. آوا وبال گردن برادرشه نه آراد.

    ۲ سال پیش
  • سارای

    0

    روز گل دختراتون مبارک،😍😍عالی بود

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ممنون عزیزدلم🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️