تو نشانم بده راه به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و شصت و سوم :
ماشین را جلوی آبمیوه فروشی بزرگی نگه میدارد. جلوی آبمیوه فروشی به لطف چراغهای زیاد و پرنور، مثل روز روشن شده اما تعداد کم مشتریانش، ساعتی که به دوازده نزدیک میشود را یادآوری میکند.
- چی بگیرم برات؟ آب پرتقال خوبه؟ یا خواستی بستنی بگیرم که شیرینتره، حالت رو جا میاره.
نگاهش میکنم و باز هم بدون اینکه دست خودم باشد او را با سمیر مقایسه میکنم. هیچوقت از من سوال نمیکرد من
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰
۲ سال پیشسپیده
0آدم وقتی بد بیاره ،از زمین واسمون می باره براش
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دقیقا. اونوقت دیگه ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به یکی میکنن...
۲ سال پیشدلنیا
2واییی سمیر😰حالا چی میشه من استرس گرفتم😂
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😰🥰🥰🥰
۲ سال پیشZahra.s
3کاش دستم میرسید این سمیر و یه کتک مفصل میزدم آخ که دلم خنک میشد خدا قوت عالی بود ممنون برای پارت
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
موافقم👌😁😁
۲ سال پیشاسرا
1اینی که توخونش همونی که لاستیک ماشین *** کردفقط چطورواردشده یاسمیریامینو؟
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
ماجرای لاستیک جدا بود. امشب آوا پشت هم داره بد میاره.🫥🫥
۲ سال پیشیانا
1سمیر دیوونه شده
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خودخواهی و وقاحتش ناتمومه.🫥
۲ سال پیشAa
7وای سمیر😯😯😯
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😰😰
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سیتا
0سمیر اومده یا *** دیگه هست