پارت شصت و نهم :

الکس به آرامی چشمان خود را باز کرد و متوجه اطرافش شد یک کامیون که در حال حرکت بود از پرده آهنینی که بین او و راننده را گرفته بود به شخصی که کامیون را می‌راند خیره شد. او کجا بود؟ هیچ نمی‌دانست. با گیجی دستش را بالا آورد وبا دیدن دستبندی که دستانش را اسیر کرده بود شوکه شد. با عصبانیت دستانش را مشت کرد و به طرف معکوس کشید اما هیچ اتفاقی نیوفتاد دستبند‌ها اونقدر محکم بودند که نمی‌توانست آن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️