دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت شصت و نهم :
الکس به آرامی چشمان خود را باز کرد و متوجه اطرافش شد یک کامیون که در حال حرکت بود از پرده آهنینی که بین او و راننده را گرفته بود به شخصی که کامیون را میراند خیره شد. او کجا بود؟ هیچ نمیدانست. با گیجی دستش را بالا آورد وبا دیدن دستبندی که دستانش را اسیر کرده بود شوکه شد. با عصبانیت دستانش را مشت کرد و به طرف معکوس کشید اما هیچ اتفاقی نیوفتاد دستبندها اونقدر محکم بودند که نمیتوانست آن
لطفا صبر کنید...
