متهم ردیف چهارم به قلم فاطمه علی آبادی
پارت سی و سوم :
همان شد که او میگفت. کم کم سر و کلهی چند نفر دیگر هم پیدا شد؛ این را از سر و صداهای بیرون اتاق فهمیدم. من اما همچنان روی تخت دراز کشیده بودم و آرنجم را روی چشمانم گذاشته بودم. از بعد از بیدار شدنم دیگر خوابم نبرده بود. هِی غلت میزدم و هِی فکر میک ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
مجنونه الحسین
00وای وای فوق العادهههههه تا نصف پارت خوندم فهمیدم شادی نفوذی پلیسه😃راستی فاطمه خانم.من هم همنام شما هستما😁دعا کنید به آرزوم برسم اول پلیس بشم بعد شهید بشم😃😍الان ذهنم میگه آره اینجوری حتما شهید میشی