پارت سی و چهارم :

سعید مستاصل بلند شد، میز را دور زد و کنارم قرار گرفت. آرمیتا تندتند شانه‌ام را می‌مالید و هِی می‌گفت نفس بکشم. در آن وضعیت لجم گرفته بود، انگار ریه‌ام منتظر دستور او بود. سعید تشرش زد:

- آرمیتا به جای دستور دادن پاشو یه لیوان آب بیار.

چ ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.