متهم ردیف چهارم به قلم فاطمه علی آبادی
پارت سی و چهارم :
سعید مستاصل بلند شد، میز را دور زد و کنارم قرار گرفت. آرمیتا تندتند شانهام را میمالید و هِی میگفت نفس بکشم. در آن وضعیت لجم گرفته بود، انگار ریهام منتظر دستور او بود. سعید تشرش زد:
- آرمیتا به جای دستور دادن پاشو یه لیوان آب بیار.
چ ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
Zarnaz
00فاطمه جونم تبریک بهت میگم من فاز پروندم چطور و اینطور شد😯خیلی گیج شدم 😍قرار روای کی باشه؟ عالی بود مرسی عزیزم 💋❤️توهم خیلی مهربونی💋❤️