پارت چهل و هفتم :

_به‌به خان داداش! خوش اومدی. فکر کردیم افتخار حضورت‌و از دست دادیم!
آرسین خندید و سرش را به گوش سامین نزدیک کرد.
_خلاص شدن از دست من به این سادگیا هم نیست داداش!
تانیا با دستی در میان دست گرم آرسین، حس کرد عملا در پی او کشیده می‌شود. سعی کرد گام‌هایش را با او همراه کند تا بتواند تعادلش را با آن کفش‌ها حفظ کند. سالن ساختمان اصلی، خیلی بزرگ بود. سرسرایی که به پلکان مارپیچ میانی می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️