پارت چهل و چهارم :

ساعتی از ارسال «موش‌موشک» گذشته بود و پاسخی دریافت نکرده بود. به نظرش رسید که پدر احتمالا به سیستمی آنلاین دسترسی ندارد؛ یا مجبورش کرده‌اند ایمیل سابقش را برای همیشه منحل کند.
نفسش را فوت کرد و به مهمانی آن شب فکر کرد. به لباسی که در پاکت باقی مانده بود و ساعت‌هایی که پیوسته از یکدیگر پیشی می‌گرفتند. نمی‌دانست قرار است به چه جور مهمانی‌ای پا بگذارد؛ اما پوشیدن آن لباس شب سیاه‌رن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️