پارت سی و پنجم :

هنوز احساس خستگی می‌کرد؛ اما با صدای صحبتی که در اتاق پیچید، از خواب بیدار شد. ظاهرا کسی به آن‌جا آمده بود. خواست در جایش بنشیند که متوجه کنار رفتن پرده‌ی تخت شد.
_بیداری؟
آرسین بود که در میان نور صبح‌گاهی به او خیره شده بود. سرش را به تایید تکان داد که متوجه حضور شخص بعدی شد. مردی جوان با کیف کوچک چرمی در میان دستانش!
_محمدرضا از دوستای قدیمیم.
تانیا سلامی داد و به پشتی تخت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    00

    رمان داره رفته رفته جذاب و هیجانی تر میشه ،ممنونم زهرا جان

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    فداتون😘😘

    ۹ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.