هدف سخت به قلم زهرا رحمانی
پارت سی و پنجم :
هنوز احساس خستگی میکرد؛ اما با صدای صحبتی که در اتاق پیچید، از خواب بیدار شد. ظاهرا کسی به آنجا آمده بود. خواست در جایش بنشیند که متوجه کنار رفتن پردهی تخت شد.
_بیداری؟
آرسین بود که در میان نور صبحگاهی به او خیره شده بود. سرش را به تایید تکان داد که متوجه حضور شخص بعدی شد. مردی جوان با کیف کوچک چرمی در میان دستانش!
_محمدرضا از دوستای قدیمیم.
تانیا سلامی داد و به پشتی تخت
مریم گلی
00رمان داره رفته رفته جذاب و هیجانی تر میشه ،ممنونم زهرا جان