اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و نود و پنجم :
گفته بود صبوری کند تا آبها از آسیاب بیافتد. که اگر صبور باشد بعد از این میتواند آزادیش را کنار خانواده جشن بگیرد.
ولی این آسیاب کی قرار بود از کار بیفتد فقط خدا میدانست. آسیابی که با هر گردش خود چیزی جز درد و حسرت برای او باقی نگذاشته بود. عباس بیحرف دستش را در اختیار او گذاشته بود و هربار که نوایش قطع میشد تکانی بهآن میداد و هوشیارش میکرد. شعر خواندن را دوست داشت. خصوصا لی
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...