پارت صد و هفتاد و یک :

_ آقاجون؟
اشک حلقه‌ی چشم‌ رحمت را پر کرد. بی‌امان و بی‌تاب سر دخترش را در آغوش کشید و بغض کرده ناله زد:
_ حلال کن تا بیشتر از این مشمول‌‌‌الذمه‌ات نشم. که ناغافل برنگردم حجره‌ی نظام‌و بزنم زیر همه چی؟
سست شد. جمله‌‌ی آخر رحمت رمق از جانش برد و میان بازوان پدر زانو خم کرد.
رحمت از حجره‌ی نظام می‌آمد. با توشه‌ای از غم و بیچارگی. با این حساب کار تمام شده بود. در واقع ماه‌Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    مگه اینطوربله میگیرن😔🙏

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    خیلی خوب بود اما خیلی مونده تا بفهمم ماه صنم چه شد

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️