اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و هفتاد و یک :
_ آقاجون؟
اشک حلقهی چشم رحمت را پر کرد. بیامان و بیتاب سر دخترش را در آغوش کشید و بغض کرده ناله زد:
_ حلال کن تا بیشتر از این مشمولالذمهات نشم. که ناغافل برنگردم حجرهی نظامو بزنم زیر همه چی؟
سست شد. جملهی آخر رحمت رمق از جانش برد و میان بازوان پدر زانو خم کرد.
رحمت از حجرهی نظام میآمد. با توشهای از غم و بیچارگی. با این حساب کار تمام شده بود. در واقع ماهØ
لطفا صبر کنید...

اسرا
0مگه اینطوربله میگیرن😔🙏