پارت سوم :

رونیکا با شنیدن این حرف‌ها به قدری خشمگین شد که ناگهان فریاد زده و لگدی به میز کنارش زد، سپس دو زانو روی زمین افتاد و با عجز گریه کرد:
_ من نمیخو..ام جزو هی..چ افسانه‌ی کوفتی باشم الینا.. من میخوام برگر..دم به زندگی عادی خو..دم...
الینا به سرعت از جابرخاسته و به سمت رونیکا شتافت، سفت او را در آغوش کشیده و گفت:
_ میدونم برات سخته، درکت میکنم اما یادت باشه از سرنوشت نمیشه فرار کرد. به خدا اگه راهی بود خودم انجام میدادم تا این سنگینی از رو شونه‌هات برداشته بشه.
لحاظاتی طولانی رونیکا در آغوش دوستش گریست و در نهایت توانست کمی آرام شود.
دراین هنگام پری کوچک دوباره در اتاق ظاهر گشت و بعد از تعظیمی گفت:
_ سرورم میدونم الان حالتون خوب نیست اما شما از طرف انجمن به سالن ملاقات احضار شدید.
رونیکا سوالی الینا را نگریست و منتظر توضیحی از طرف او گشت:
_ راستش انجمن شبیه همون حاکم شما آدم‌هاست که تمام امورات و تصمیمات این دره زیر نظر اون‌ها انجام میشه، با این تفاوت که انجمن تشکیل شده از نمایندگان نژادهای این دره است.
رونیکا چند بار پلک زد تا سخنان الینا را درک کند. در این شرایط فقط همین را کم داشت که در مقابل موجوداتی عجیب حاضر شود.
رونیکا خوب میدانست که هیچ راه فراری از این شرایط ندارد، پس سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد.
رونیکا نگاهی به تمام افراد تکیه زده بر صندلی‌های اشرافی انداخت و برای تسلط بر خود دستانش را در هم قلاب کرد. شرایط اضطراب آوری بود.
ظاهر عجیب بعضی از آن‌ها حقیقتا رونیکا را شگفت زده کرده بود.
صدای یکی از آن‌ها که با هیبتی به وضوح ریزه، موهای کوتاه، فر و طلایی به شدت به چشم می‌آمد، رشته‌ی افکار رونیکا را از هم گسست:
_ خوش اومدی دخترجان، من رزا هستم. میدونم الان کمی سردرگم و مضطربی اما با سرنوشت نمیشه جنگید. تو برگزیده‌ای و هیچ چیزی نمیتونه این رو تغییر بده. ما این جا جمع شدیم تا تصمیماتمون رو درباره‌ی آموزشت بهت ابلاغ کنیم.
بعد از این جمله چند ثانیه سکوتی نه چندان طولانی فردی که موهای بلند و خاکستری داشت بحث را ادامه داد:
_ متاسفانه به خاطر اهمال والدینت آموزشت عقب افتاده و ما الان باید به صورت فشرده آموزشت بدیم، چرا که نیروهای تاریکی در حال پیشروی هستن و ما وقت زیادی نداریم.
با شنیدن این جمله رونیکا انگار از درون تهی شده و چشمانش سیاهی رفت. چه میشنید؟ اهمال والدین؟ مگر والدینش از این ماجرا خبر داشتند؟ این حجم از بیخبری درباره‌ی سرنوشت خویش او را به شدت منقلب کرد، طوری که احساس کرد هر آن ممکن است روی زمین سقوط کند.
رزا که متوجه حال رونیکا شده بود به سرعت الینا را که پشت در بود احضار کرد:
_ الینا وارد شو و به دوستت رسیدگی کن.
الینا به سرعت خود را به رونیکا رسانده و زیر بغلش را گرفت.
در همین حین یکی از نمایندگان ادامه داد:
_ در کنار درس‌های عمومی که قراره به صورت اختصاصی یاد بگیری تصمیم گرفتیم توسط یکی از اساتید بزرگ سارمید آموزش ببینی تا به سرعت برای نبردی که در پیش داری آماده بشی.
رونیکا به زور آب دهانش را بلعید و سرش را مطیعانه تکان داد.
ناگهان لرزشی خفیف در سالن ایجاد شده و شخصی نزدیک رونیکا ظاهر شد.
نماینده‌‌ای که موی خاکستری داشت و نامش تاریگو بود، به احترام شخص تازه وارد از جا برخاست:
_ خوش اومدی آتریسا، همونطور که از قبل خبردار شدی تو مسئول آموزش برگزیده‌ایه. دلم میخواد جوری بارش بیاری که همه انگشت به دهن بمونن.
آتریسا زنی بسیار زیبا با موهای کوتاه مصری بود که گوشهای عجیب و کشیده‌ای داشت و چشمانش به زردی میزد. او چند قدم جلو آمده و تعظیمی در مقابل نمایندگان کرده و پاسخ داد:
_ نگران نباشید بنده تمام تلاشمو خواهم کرد تا از برگزیده جنگجویی بزرگ بسازم.
کلمه‌ی جنگجو لرزشی خفیفی به جان رونیکا انداخت. طوری که الینا نیز متوجه آن شد و برای همدردی، با انگشت شصتش بازوی او را نوازش کرد.
لحظاتی بعد هر سه‌ی آن‌ها خارج از سالن روی نیمکت سنگی نشسته و به هم خیره شده بودند. الینا این سکوت را شکسته و رو به آتریسا گفت:
_ استاد ازتون خواهش میکنم یکم به رونیکا زمان بدید، اون تازه همه چیز رو فهمیده و هنوز نتونسته این اتفاقات رو هضم کنه.
آتریسا نگاهی خشک به رونیکا انداخت و پاسخ داد:
_ چی میگی دختر جون مگه تاریکی منتظر ما میمونه که ما الان بیکار بشینیم. من نهایت میتونم دو روز زمان بدم بعدش باید سر کلاس‌ها حاضر بشه.
هیکل بی نقصش را از روی نیمکت جدا کرده و به رونیکا گفت:
_ پس فردا ساعت هشت منتظرتم، چون تازه واردی اجازه میدم دوست‌هات یه مدت کنارت باشن.
بعد از این جمله در یک چشم برهم زدن غیب شد.
الینا برای روحیه دادن به رونیکا گفت:
_ نگاه به ظاهر سختش نکن خیلی مهربونه! در ضمن سعی کن شرایط و قبول کنی به خدا وقتی به خاله سارا این حقیقت رو توضیح میدادم از تو بهتر همه چیز و قبول کرد.
رونیکا کلافه پوفی کشیده و با خشونت دستانش را مشت کرد:
_ اینا رو ول کن الینا، بگو ببینم من دیگه چیا نمیدونم؟ این همه سال عین احمق‌ها زندگی کردم. پدر و مادرمم این حقیقت رو میدونستن؟
الینا مضطرب گوشه‌ی لبش را جوید و بعد از کمی سبک سنگین کردن خیلی کوتاه پاسخ داد:
_ آره!
_ خدای من... تو این چند روز همش دارم سورپرایز میشم، یکی یکی حقیقت‌ها عین پتک رو سرم فرود میان.
_ ببین عصبانی نشوها ولی من چند روزه میخوام همه چیز رو بهت بگم ولی تو امون نمیدی که.
رونیکا بعد از شنیدن این حرف چنان غضبناک به الینا نگریست که او از ترس نگاهش را از رونیکا دزدید.
در همین حین در کسری از ثانیه برهام جلوی چشم آن‌ها ظاهر شد:
_ سلام بچه‌ها چه خبر از جلسه؟ همه چیز روبراهه؟
رونیکا قبل از هر پاسخی با غیظ به برهام توپید:
_ تو هم مثل الینا همه چیز و میدونستی، تو هم با نقشه بهم نزدیک شدی!
برهام که متوجه شرایط شده بود به سرعت دستانش را بحالت تسلیم بالا برد و صلاح دید سکوت کند.
بعد از چند دقیقه بلاخره رونیکا کمی نرم شد:
_ باشه بهتون یه فرصت دیگه میدم، ولی اگه باز بخواین مخفی کاری کنین به روح مامانم دیگه تو روتون نگاه نمیکنم.
الینا از خوشحالی جیغی کوتاه کشیده و با هیجان رونیکا را در آغوش کشید:
_ قول، قول... بهتره بریم یه جای دنج تا راحت‌تر بتونیم حرف بزنیم.این جا موندن دیگه درست نیست.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماریا

    0

    رمان خوبیههه

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    ممنونم از نظر قشنگت🌸

    ۲ سال پیش
  • مایا

    0

    مگه رمان از این بهترم داریم😍

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    خوشحالم خوشت اومده🥹🌸

    ۲ سال پیش
  • مایا

    0

    👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻

    ۲ سال پیش
  • ثنا

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    ممنونم از نظرت❤️

    ۲ سال پیش
  • مهدیه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    😍

    ۲ سال پیش
  • کرشمه

    0

    باور کن خوشمون میاد که ادامش و میخوایم بخونیم😂

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    اون پیاما رک من نمیفرستما😂برنامه خودکار بعد هر پارت به مخاطب نشون میده😘

    ۲ سال پیش
  • هستی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    ممنون🌻🙂🙏

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    ممنونم مریم جان

    ۲ سال پیش
  • رمزوراز

    0

    رمان فوق العاده اییه ممنون

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    مرسی از نظر لطفت🙏نظر شما باعث دلگرمیه منه

    ۲ سال پیش
  • نیکا

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • الهام احمدی

    0

    خیلی عالی

    ۳ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    مچکرم☺🙏

    ۳ سال پیش
  • عاطفه

    0

    خیلی ازتون ممنونم واقعا خسته نباشید بابت این رمان زیباتون

    ۳ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    من ممنونم از اینکه با نظرهای قشنگتون باعث دلگرمی من میشید

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️