پارت بیست و ششم :

خانه ی ساحل را زیر و رو کرده بودند، اما چیز خاصی نیافته بودند. مهران کلافه به جیبش چنگ زد و تلفنش را که بی وقفه زنگ می خورد، خارج کرد. نام سمانه اخمش را غلیظ تر کرد. همیشه از همسرش خواهش کرده بود که ضمن خدمت، با او تماس نگیرد، اما گوش سمانه بدهکار نبود. رو به مولایی گفت:
_بچه ها رو جمع و جور کن! برمی گردیم اداره!
مولایی چشمی گفت و او ضمن زدن کلید پاسخ، واحد را به مقصد حیاط ترک کرد.
_Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهشید

    0

    خوبه در کل

    ۱ سال پیش
  • عالی

    0

    عالی وببنطیز بود

    ۱ سال پیش
  • کوثر

    0

    خیلی خوبه ممنون

    ۲ سال پیش
  • کوثر

    0

    خیلی خوبه ممنون

    ۲ سال پیش
  • کوثر

    0

    خیلی خوبه ممنون

    ۲ سال پیش
  • کوثر

    0

    خیلی خوبه ممنون

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    رمان عالیه

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    خیلی هیجانی و قشنگه ،دمت گرم وقلمت پایدار زهرا جان

    ۳ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🥰🙏

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️