پارت بیست و یک :

_پس لو نرفتم. درسته؟
وقتی سوالش را پرسید، دستانش مشت و آماده ی حمله بود.
_تو بهم دروغ گفتی عوضی!
_دروغ گفتم چون چاره ی دیگه ای نداشتم.
آرسین در جایش نشست و دو دستش را تکیه گاه چانه اش کرد.
_وقتی پدرتو گرفتن و مادرتو کشتن، به این فکر کردم که تو تنها بازمونده ی اون خانواده ای. تنها بازمونده! مثل خودم.
نفسی تازه کرد و ادامه داد:
_پدر من مامور پلیس بود. کسی که توی زمان خو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ج ش

    0

    خیلی جذاب شد

    ۱ سال پیش
  • ج ش

    0

    خیلی جذاب شد

    ۱ سال پیش
کپی شد!