هدف سخت به قلم زهرا رحمانی
پارت بیست و یک :
_پس لو نرفتم. درسته؟
وقتی سوالش را پرسید، دستانش مشت و آماده ی حمله بود.
_تو بهم دروغ گفتی عوضی!
_دروغ گفتم چون چاره ی دیگه ای نداشتم.
آرسین در جایش نشست و دو دستش را تکیه گاه چانه اش کرد.
_وقتی پدرتو گرفتن و مادرتو کشتن، به این فکر کردم که تو تنها بازمونده ی اون خانواده ای. تنها بازمونده! مثل خودم.
نفسی تازه کرد و ادامه داد:
_پدر من مامور پلیس بود. کسی که توی زمان خو
لطفا صبر کنید...

ج ش
0خیلی جذاب شد