پارت نوزده :

جاده ی جنگلی داشت به انتها می رسید. این را تانیایی که یک بار آن را طی کرده بود، می دانست.
_من به خونه ی تو برنمی گردم!
_مجبوری!
نفسش را فوت کرد. داشت برای بالا بردن صدایش تجدید قوا می کرد.
_خوب می دونی که نمی تونی مجبورم کنی.
صدای خنده اش مانند سوهان روح بود.
_فکر کردی سری پیش خودت تونستی فرار کنی؟
نفس تانیا تنگ شد.
_یا من این اجازه رو بهت دادم؟
آرسین آینه ی جلو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!