هدف سخت به قلم زهرا رحمانی
پارت نوزده :
جاده ی جنگلی داشت به انتها می رسید. این را تانیایی که یک بار آن را طی کرده بود، می دانست.
_من به خونه ی تو برنمی گردم!
_مجبوری!
نفسش را فوت کرد. داشت برای بالا بردن صدایش تجدید قوا می کرد.
_خوب می دونی که نمی تونی مجبورم کنی.
صدای خنده اش مانند سوهان روح بود.
_فکر کردی سری پیش خودت تونستی فرار کنی؟
نفس تانیا تنگ شد.
_یا من این اجازه رو بهت دادم؟
آرسین آینه ی جلو
لطفا صبر کنید...
