پارت بیست و یک :

فرهاد هم مثل مادرش نگران است، اما دلخور هم هست. همسر فرهاد فقط نگران است اما همایون بیشتر از اینکه ناراحت و نگران باشد دلخور است. همایون دائما نزد فرهاد گلایه می‌کند:
«بابا می‌خواد آبروی مارو ببره»
«بابا می‌خواد مارو تنها بذاره»
«بابا به فکر بچه‌هاش نیست»
« چند روز دیگه عیده می‌خواست سال جدید داغ بذاره روی دل ما؟»
و از این دست چیزها. هرگز نشنیدم که او بگوید:
« چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیایش

    0

    جالب بود ، عین همیشه✌️

    ۳ سال پیش
  • یه آدم بدبخت

    0

    پارت گشنگی بود نوش جونم فقط یچیزی غلو چیه؟

    ۳ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    اغراق، بزرگنمایی. یچیزی رو بیش از حد بزرگ کردن.

    ۳ سال پیش
  • یه بدبخت

    0

    اها مرس

    ۳ سال پیش
  • Lavin

    0

    خیلی خوب بود... قلم خیلی خوبی دارید و خواننده مثل یه فیلم،همه صحنه ها رو میتونه تصور کنه موفق باشید✨️

    ۳ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    نظر لطفتونه. ممنونم

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    خوب پسرچوندارنامی ازپدرپسرننامیدنش البته اگه درست گفتن ممنون آقای میلاد🙏

    ۳ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم امیدوارم لذت برده باشید

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️