پارت سوم :

این بار تانیا به گریه افتاد. گویا سایه‌ای سیاه بر وجودش سنگینی می‌کرد که قصد رها کردنش را نداشت. دلتنگ، خسته، پردرد و گرسنه بود. به اشک‌هایش اجازه داد گونه‌هایش را پر کنند و متعاقبا وجودش را مملو از نفرت انتقام کرد. مهم نبود که هستند و چه هدفی دارند، باید از آن وضع رقت‌انگیز خلاص می‌شد. چاره‌ی دیگری نداشت...
ساعتی بعد، در حالی که از شدت گرسنگی و درد کمر، مانند حیوانی بی‌پناه در خود می‌لولید، باز هم در باز شد. این‌بار مردی با لبخندی چندش آور در تاریک و روشن آستانه‌ی در ایستاده بود. ظرفی غذا در میان دستانش بود و نگاهی که تن دخترک را لرزاند. چهره‌ای هیز و چندش‌آور داشت که تانیا در مقابلش احساس ناامنی کرد.
وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. اتاق دوباره تاریک شده بود، اما تانیا سایه‌ای که نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد را در آن تاریکی تشخیص داد. آماده بود تا از خود دفاع کند، اما تمام اعتماد به نفسش را در مبارزه‌ی اخیر، از دست داده بود. این یکی بلندقدتر و هیکلی‌تر به نظر می‌رسید. چهره‌اش، لبخندش ضمن ورود به اتاق و حرکات آرامش در آن تاریکی، تنش را یخ کرده بود.
دستی که تنش را لمس کرد، از جای پراندش. مرد بدون هیچ ملاحظه‌ای بازویش را گرفته بود و او را به خود نزدیک می‌کرد. صدای خنده‌اش، هراس‌انگیزترین صدایی بود که تانیا تا کنون شنیده بود. در یک حرکت غریضی، با بیشترین توانی که داشت، او را به عقب هل داد؛ اما مرد تکان زیادی نخورد. بازوی دیگر او را در چنگ گرفت و با خنده‌ای هرز زمزمه کرد:
_موش افتاده تو تله.
تانیا با بلندترین صدای ممکن، جیغ زد و تلاش کرد دست‌هایش را رها کند؛ اما مرد قوی‌تر از چیزی بود که تصورش را می‌کرد.
_آروم موش کوچولو! تقلا نکن تا به هر دوتامون خوش بگذره.
با خنده او را روی تخت انداخت که تانیا با جفت پاهایش ضربه‌ی محکمی به سینه‌اش زد. مرد از این فرصت استفاده کرد و پاهایش را با یک دست گرفت. با دست دیگر خواست شلوارش را بیرون بکشد که تانیا ضمن جیغی دلخراش، با هر دو دستش، شروع به دفاع از خود کرد. به صورت و بازوی مرد چنگ می‌انداخت که مشتی محکم به صورتش کوبیده شد.
حس سوزش، توام شد با ریزش مایعی گرم از گوشه‌ی دهانش! بی‌اهمیت به آن، این‌بار با قدرت بیشتری چنگ زد که در یک حرکت مرد، دکمه‌های مانتویش به اطراف پاشید و مقداری از پارچه‌اش جر خورد. ترسان خود را عقب کشید که صدای مرد، در اتاق پیچید:
_گفتم که مقاومت نکن!
می‌دانست که تنها حایل میان او و آن موجود پست، تاپی مشکی است که تا چند ثانیه‌ی دیگر، آن نیز به یغما خواهد رفت. با تمام وجود شروع به دفاع از خود کرد که سردی چیزی، امیدی به جانش انداخت. بشقاب غذای ‌پیشین، درون تختش بود. درست نزدیک سرش. جایی زیر آن ملحفه‌ی بوگندو استتار شده بود که آن موجود حقیر، در تاریکی اتاق موفق به دیدنش نشده بود. در یک حرکت جستی زد و بشقاب را از زیر ملحفه بیرون کشید.
این عملش توام شد با بیرون کشیده شدن شلوارش. پاهایش به محض برهنگی، ناخودآگاه شروع به بی‌قراری کردند. ضربه‌هایی را نثار تن مرد کردند که ناچار شد فشارش را بیشتر کند. درد کمرش که از اصابتش با کف زمین آن‌جا به وجود آمده بود، بیشتر شد و اکنون درد زانو و مچ پایش نیز به آن اضافه شده بود.
دست مرد که به سمت لباس زیرش رفت، اولین ضربه را به سرش وارد کرد. در آن تاریکی وهم، دید که سرش شکافت و خون جای شکافتگی را پر کرد.
با ناله‌ی مرد، بدون عقب‌نشینی، ضربه‌ی دوم را وارد کرد. این‌بار بر صورتش و صدای ناهنجار آن، مطمئنش کرد که کارش را درست انجام داده است. مطمئن بود که مرد اجازه‌ی کشتنش را ندارد و از بابت استفاده‌اش از اسلحه، خیالش راحت بود.
_کثافت عوضی! الان حالیت می‌کنم!
در یک آن قالب تهی کرد. مرد با قدرتی چند برابر قبل، دو دستش را گرفت و بشقاب را به دورترین نقطه‌ی اتاق پرتاب کرد. اکنون دیگر هیچ دفاعی نداشت و غلاف شدن دو پایش توسط زانوی بزرگ و قوی مرد، تمام امیدش را نیز به یغما برد. او باخته بود و این باختن قرار بود تاوان سنگینی را به همراه داشته باشد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    0

    چه وحشتناک

    ۱ سال پیش
  • لعیا پاک زاد

    0

    خیلی خیلی قشنگیه🥰

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    عااااالی بود..واقعا

    ۱ سال پیش
  • بنظر من ک خوبه

    0

    امیدوارم تا اخرش خوب باشه

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    ان‌شاالله تا انتها رضایتتون رو جلب کنه🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!