پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت بیست و یک :
دستهایم به کفپوش حیاط چسبید و نگاه تارم خیرهی طرح کمرنگ گیاه پیچ خورده در دل سنگ:
_گمشووو دیگه...
دوباره ضربهای دیگر، سرایدار بیچاره با ناراحتی نگاهم میکرد و گویی جرعت نداشت جلو بیاید.
حتی سالار هم جرعت مادرش را نمیکرد
میکائیل نیز جلویش را گرفته بود، حیف شد سحر نمایش را از دست داده بود.
در همان حال به سختی لبخند زدم و لبخندم دنداننما شد، از میان تار و پود مو
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
هلیسان
3بعدا به خاطر خوندنش از خودت تشکر می کنی 🙂
۶ ماه پیشبهار
2چقدر بده ادم به خودش حس منفی داشته باشه:(
۸ ماه پیشچیپسی
1وایییی ارهههه ادم وقتی خودشو دوست نداشته باشی هیچکی دوسش نداره تنهاتر میشه 😭
۶ ماه پیشRay
0الهی بمیرم برات خزان چقدر تو مظلوم و خوبی اخه😢😭
۶ ماه پیشایناز
2عاااااااااالی
۱۱ ماه پیشآذر
6فقط امیدوارم اخرش خوشی و قشنگ باشه
۱ سال پیشمری
0خزان چی میشه اخر این داستان
۱ سال پیشDonya
2اخه دختر یکم خودت و تخلیه کن هی بریز تو خودت دق میکنی اخرش🥲
۱ سال پیشزیزی
0عالی بود ❤
۲ سال پیشساغر
0این دختر چه گناهی داره بیچاره
۲ سال پیشblue
2چرا هیچکس به خزان حق نمی ده😭😭 چرا حتی بعد از اون همه کمک به خواهرش نیلای حتی یه تشکر کوچیک نمیکنه چرا باهاش اینجوری رفتار میکنند😭😭😭😭
۲ سال پیششهرزاد
0الهی بگردم برات خزااان🥺
۲ سال پیشنارسیس
0&&&&&&&&&&&&&
۲ سال پیشمارال
0خزان بیچاره دلم برش کباب شد 😢
۲ سال پیشانی
2واییی خیلی عالیست هستی مرجانن
۲ سال پیشحنا
3میتونم بشینم تا صبح برای خزان گریه کنم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

لیلی
1تازه شروع کردم به خواندن این رمان ،امیدوارم همش غم و غصه نباشه