تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت نوزده :
نزدیک که شد رادیو را از جیبش بیرون آورد. نگاه کردن به رادیو به آدم نیرو میبخشید، تماشای آن وسیلهی قدیمی نو نوار شده به آدم حس زندگی میداد، حس اصالت و سیاحت هیجان انگیز در گذشته.
وقتی جلوی درب ورودی ایسییو رسید و در حالی که داشت از نگهبان در مورد آقای پیران میپرسید، دختری جوان از ساختمان خارج شد.
دختر داشت به آرامی گریه میکرد و به معنای واقعی کلمه مانند یک مردهی متحرک
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیایش
0یعنی چی ، الان مرد ؟
۳ سال پیشیه آدم بدبخت
0خشیییییییییی
۳ سال پیشالهه
0غیر قابل پیش بینی و همزمان منطقی بود آقای سرداری. این بار هم حس می کنم شاید کمی خشایارِ پیچیده رو درک کردم. فقط با عرض معذرت؛ "تسویه" حساب درسته نه تصفیه؛ تصفیه معنای دیگه ای داره.
۳ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
ممنون بابت تذکرتون درستش کردم.
۳ سال پیشاسرا
0یاصاحب تلویزیون مییایدنجات پیدامیکنه یامیمردیاتوکمامیره
۳ سال پیشآمینا
0چرا اینجوری شد.چرا اینقدر ناامید .پاشو خشی دوتا داد بزن عصبانی شو کجا میری مرد😑
۳ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
:)
۳ سال پیشمریم گلی
0به همین راحتی تسلیم مرگ شد ،برای کسی مثل آقا خشایار یه کم زود نبود تسلیم شدن ،ازش انتظار بیشتری داشتم ،ممنونم آقای سرداری ،بلاخره هر کسی یه ظرفیتی داره دیگه.
۳ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
🙏🙏
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

چهار نقطه
0آهنگای فرهاد از بچگی آهنگای موردعلاقم ان.چقدر خوبه تو این رمان دیدمش دوباره