مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت هفتاد و سوم :
حرفهای لیلی در گوش فرحان میپیچید و نفسش تنگ شده بود. اینکه ادعا میکرد طاها قاتل را میشناسد و سکوت کرده است! آب دهانش را قورت داد و با تردید پرسید: به نظرتون... ممکنه قتل بابای من... به لیلیخانم... به افرا و اون ماجراها ربطی داشته باشه؟!
میخواست واکنشش را ببیند و امتحانش کند. طاها چشم ریز کرد و سردرگم لب زد: چه ربطی داره فرحان؟! چرا این فکر رو کردی؟
فرحان کمی دستپاچه شد و گفت: Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
مریم گلی
0سلام نگار جون ،راستش یه دوهفته ای هست که از شما خبری نیست ،من واقعا نگران شدم ،امیدوارم چیزی خاطر نویسنده عزیز ما رو مکدر نکرده باشه منتظر قلم زیبات هستم.
۳ سال پیشمریم گلی
0انشاالله هر چه زودتر فرحان از سر در گمی نجات پیدا کنه ،بعید میدونم طاها بتونه از لیلی انتقام بگیره بخاطر سلین ،ممنونم نگار جان
۳ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از نظر، و همراهیت مریمجان
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
1ممنون عزیزم..رمان قشنگیه...پراز اتفاقاتی که زیاد نمیشه حدس زد