تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت هفده :
زهره خانم بلیت اتوبوس گرفته بود و آن را در قابل روئیتترین نقطه از خانه و جلوی چشم آقا خشایار گذاشته بود، بعد سر میز صبحانه به او گفت:
- شب حرکت میکنم.
آقا خشایار لقمهای به دهان گرفت و نصف استکان چاییاش را نوشید. بعد کتش را از روی رخت آویز برداشت و گفت:
- به سلامتی.
درون آسانسور به آینه خیره شد، به چشمانش زل زد و بعد دست کشید روی چین پیشانیاش و گودی زیر چشمانش. صورتش را Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

میلاد سرداری | نویسنده رمان
🌱🙏
۱۰ ماه پیشاسرا
0عالیه وممنون
۳ سال پیشندا
0داستانش باهمه داستانافرق داره جالبه یجورخاص اینکه راوی شخص سومه ممنون
۳ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
ممنون نظر لطفتونه.
۳ سال پیشمریم گلی
0قشنگ بود ،ممنونم آقای سرداری
۳ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
🙏
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

چهار نقطه
0چقدر راوی قشنگ داستان رو توصیف میکنه انگار دادم فیلم میبینم از بس تو داستان غرقم . ممنونم از نویسنده🙏🏽🌿