پارت شصت و سوم :


سلیمان  تفنگ را از دستش گرفت با یک دست او را به آغوش کشید، سرش را‌ کنار سر نرمین گذاشت، اشک‌های مردانه‌اش روی شانه‌های نرمین می‌‌چکید.
-اگه می‌تونی با الله بجنگ، هورزه، هر کاری می‌خوای بکن، این تو اینم الله.
صحبتش که به اینجا رسید نرمین را رها کرد و تفنگ را از زمین برداشت، لولش را سمت آسمان گرفت و شلیک کرد سپس همه‌ی خشمش را با فریادی از حنجره بیرون داد.
- الله هااااااا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️