متهم ردیف چهارم به قلم فاطمه علی آبادی
پارت چهارده :
شانهای بالا انداختم و نگاهم روی مرجانی که روی تخت در خود مچاله شده بود و آب دهانش روی مُتَکا راه گرفته بود، قفل شد. همانطور که به سمتش میرفتم، خطاب به مهلقا گفتم:
- برای چی باید در مورد یه قاتل بدونم؟
شانهای بالا انداخت و یک قدم عقب رفت.
- نمیدونم، همین جوری.
سگرمههایم را در هم کشیدم. هول شد:
- آخه...آخه...خب!...آهان، تو روزنامه در موردش گفته بود دیگه. گفتم شاید تو ه
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
هووووم، ممکنه🤔🤔 مرسییی که نظر میذاری عزیزکم. وقتی میبینم تا این حد درگیر داستان شدید، انقدر عشق میکنم🤧🤧😘😘😍😍🤩🤩
۳ سال پیشZarnaz
0کانالتم دیدم ولی نمیتونم عضو بشم چون میگه 500تا کانال داری با اینکه ندارم🤦 ♀️و تبریک میگم برای چاب کتابت😍بله بله معلوم که کلش واس ماست تهشم قلم دست تو ببینم چه میکنیااا 🙃👌🏻😁😎💗
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت عزیزم😁 تو کانالم قیمت و روش تهیهی کتاب کافه دلتنگی بود😁😁، فدای سرت😍😍
۳ سال پیشZarnaz
0مشکوکم مشکوکم به نسرین بلند و مه لقا دستشون باهم تو یه کاسه ای و مه لقا کله گنده تره چون داخل یه دعوایی که شد شادی گفت نسرین بلند از مه لقا خیلی حساب میبره و جوابشو نمیده🧐
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
نسرین🤔🤔🤔 آره، اونم مشکوکه🤔🤔
۳ سال پیشZarnaz
01-اول میپرم هوا بعد روی سر خواهرم بعد میگم هوراااا درست گفتم اینایی که داخل گزنیه هات بود خیلی باکلاس من کلی میپرم🤣😁🙈2- توهمه به خاطره قرصی که از مه لقا میگیره 🧐
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
پس چهقدر خواهرت فحشم میده🤣🤣 هووووم، شاید🤔 یعنی توهم یه آدم غریبهست یا قبلاً دیدَتِش؟🤔🤔
۳ سال پیشZarnaz
0اول از همه فاطمه جون 101 شدنت مبارک ❤️🥳قلم تو خوبه که هی لایک هات داره میره بالا 💋فدای سرت کار پیش میاد بچه ها اگه به کتابخونه اضافه کن هرموقع تو بزاری برامون پیام میاد و این خیلی خوبه😍
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت عزیزدلمممممممم❤❤❤😍😍😍🤩🤩🤩🤩😀😀😀
۳ سال پیشساناز
1من کلهم خونسا هستم هیچوقت نظری ندارم که بیگم من حتی زده بودم یا بپرم بالا کلهم رمان رو نمیشه حدس زد چون تو از جای که فکر شم نمی کنی به همون شک وارد می کنی
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
بهبه😍😍، خوش اومدی به متهم❤❤ پس خوش بحال من که برام نظر گذاشتی😘😘😍😍 یه دنیا ممنونتم عزیزدلم❤❤
۳ سال پیشریحون
0جیغغغغ😂.. این مو آبی اسم نداره؟ 😂 مهلقا خیلی مشکوکه ولی عا؛ شاید تهدیدش میکنن چون میزنه خوب باشه امرللهی چی شد ی دفع رفت پیداش نیست🥴🤌🤣
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
نمیدونیم کیه که😁😁، شادی هم نمیشناسش، بهش میگه مو تبی😎😂 کلاً تو این رمان به رنگ مو خیلی گیر دادم🤣🤣🤣 میاد میاد😀😁😁 اگه بدونه یکی منتظرشه اینجوری، بچهام چه ذوقی کنه🤣🤣
۳ سال پیشمریم گلی
0قشنگه وپراز رمز و راز ،دلم برای بی گناهی شادی می سوزه وناخواسته داره قرص هایی رو مصرف می کنه که نباید،ممنون فاطمه جان
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
شما قشنگ میخونی😍😍🤩🤩🤩❤❤❤ هعی، هعی😥😥😥
۳ سال پیشسیتا
1این که یه چیزی های میشنوه ممکنه بخاطر قرص های که از مهلقا میگره باشه و دختر مو آبی احتمالا توهم شادی هستش
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
هوووم، شاید🤔🤔
۳ سال پیشآزاده دریکوندی
1تبریک می گم بابت کافه دلتنگی😍😍
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم من کهههه آزاده جونم❤❤🤩🤩😍😍
۳ سال پیشپرنیا
0مه لقا نسرین بلنده و مو آبی *** بدجور منو تو زندان مشکوک کردن،قرصا هم مه لقا میده همون بو داراس ک وقتی نمیخوره مریض میشه و توهم میزنه 🤦 ♀️😑 اینجور مواقع میگم دیدی گفتم 🥰
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
آره، مشکوکن خیلی🤔🤔🤔 خب! خدا رو شکر خوشحال می شی😂😂 مرسییی که مدام نظر می ذاری🤧🤧😘😘😘❤❤❤ خوشحال می شم به کانال کافه دلتنگی سر بزنی🤩
۳ سال پیشپرنیا
0مرسی ک زیبا مینویسی🌸🌸
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت❤🤩🤩😘
۳ سال پیشfafa
1سلام عزیزم...قلم خوبی داری خسته نباش❤
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خوش اومدی به متهم عزیزدلم🤩❤❤ نظر لطفته😘😘❤❤
۳ سال پیشآمینا
0بیا قرص میخوری توهم میزنی بدبخت 😆
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
وایییییی🤣🤣🤣🤣🤣 دعواش کن آمینا🤣🤣🤣 یه دنیا ممنونتم که مدام نظر میذاری❤❤ خوشحال میشم به کانال کافه دلتنگی هم سر بزنی🤩😁😀
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
مرسییی کههه🤩🤩 یه رمان کوتاهه؛ ۸۶ صفحهی قطعهی رقعی. قیمت خود کتاب ۱۲۰۰۰۰تومنه، ارسال هم رایگانه🤗🤗
۳ سال پیشآمینا
0چشم میام سر میزنم.من رمان آفلاین شروع کنم باید یه روزه تموم کنم الان این هفته واقعا فرصت ندارم.😅ولی باشه چشم بازم میام سراغت🥰
۳ سال پیشAa
0فکر میکنم مه لقارو تهدید کردن که آمار شادیو خبر ببره و مو آبی توهمی از نفر سوم قتل هم میتونه باشه بازم ممنون💐
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
هووووم، اینم نظریه🤔🤔
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هانا
0به نظر من مله لقا اون شب بخاطر موهاش نترسید قطعا قاتل قبلا میشناخته ازارش داده... یا هم همدستشع توهماشم بخاطر قرصاس شاید مه لقا از قصد بهش داده جاسوس طلایبه یه مهره تو داستان ولی مهره اصلی داستان نیست