پارت چهل و یک :

نمیتوانستم در چشمانش نگاه کنم .
احساس شرم میکردم .
بلائی سرش آورده بودم که خودم هم در این داستان داشتم کشیده میشدم .
روی تخت دراز کشیده بودم و در افکارم غوطه ور بودم .
فرجام هم هر از چند گاهی می آمد و میرفت .
آلا هم در آن یکی اتاق مشغول استراحت بود .
بابا و احیا چه میشدند ؟
_ فرجام ؟ ... فرجام .
در کسری از ثانیه آمد.
_ جونم .
کنارم روی تخت نشست .
_ تکلیف احیا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیروانا

    1

    فکر کنم فهمیده باهاش چیکار کردن اوه اوه حتما دعوای حسابی در راهه . پارت زیبایی بود 😘

    ۳ سال پیش
  • Aa

    4

    حتما جریانو فهمید.ممنون عالی بود👏⚘

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️