پارت بیست و پنجم :


دستم را نا‌خود‌آگاه روی صورتم گذاشتم ولی نگاهم پشت سر ئه‌دا ثابت ماند. ئه‌دا متعجب از نگاهی که معنایش را نمی‌خواند، برگشت و پشت سرش را نگاه کرد با دیدن عراقی‌هایی که سمتمان می‌آمدند زانوهایش شل شد، روی زمین نشست و محکم کوبید فرق سرش.
- یا الله هاوار‌.
صدایم از ترس انتهای گلویم پنهان شد. به پشت سر که هانی‌گرمله قرار داشت، نگاهی انداختم. میان دو راهی رفتن و برگشتن مانده بو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    عالی👌

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️