متهم ردیف چهارم به قلم فاطمه علی آبادی
پارت سوم :
دوباره یکی از عکسها رو مقابلم گذاشت. عکسِ همان دخترِ موطلاییِ نازنین نام بود.
- من پروندهی همهشون رو به دقت مطالعه کردم. تو پروندهی نازنین، برادرش متهم شد.
با صدایِ تقریباً بلندی گفتم:
- برادرش؟!
سرش را آهسته تکان داد. احساس میکردم سرگیجه گرفتهام:
- آخه چه طور ممکنه؟ برای چی یه برادر باید همچین کاری کنه؟
نفس عمیقی کشید:
- به همون دلیلی که شما آرزو رو کشتید.
ابروانم بالا پریدند:
- متوجه منظورتون نمیشم.
صندلیاش را جلوتر کشید.
- ببینید! درواقع توی تمامِ پروندههای قاتلِ طلایی، متهمِ ردیفِ اول کسی بوده که هیچ انگیزهای برای انجامِ قتل نداشته ولی به طرز عجیبی تمام مدارک علیهش بوده.
دستی بر ریشهای کمپشتش کشید، تنها چیزی بود که باعث میشد باور کنم واقعاً مرد است.
- برای همین هم بهش میگن طلایی، یه مهرهی اصلی که همیشه تو سایه بوده. حتی آلت قتل تو هیچ کدوم از قتلها یکی نبوده و جالبتر اینکه متهمین همیشه مرد نبودن، مثل پروندهی شما. درواقع پزشکی قانونی تو تمام پروندهها با قاطعیت جنسیت قاتل رو اعلام کرده ولی حقیقت اینه که با وجودِ جنسیت متفاوتِ اعلام شده تو پروندهها، احتمالاً تمام اونا کار یه نفر بوده و این یعنی با یه قاتل حرفهای طرفیم.
واقعاً شوکه شدهبودم. هنوز هم نمیفهمیدم ربط من و آرزو با این قاتلِ به اصطلاح طلایی چه بود؟
- شما از کجا این همه مطمئنید؟
خم شد و پروندهی قطوری را از کیفش بیرون آورد:
-اولاً که خصوصیاتِ مشترکِ تمامِ مقتولها، هر کسی رو به شک میندازه. دوماً، نوعِ قتلشون با وجودِ متفاوت بودنِ آلت قتل بیربط به هم نیست. جالبتر اینکه، تو تمامِ پروندهها متهم درست یه هفته بعد از انجامِ قتل دستگیر میشده که خب این خیلی عجیبه. انگار همه چیز از قبل طراحی شده بوده.
نفسِ عمیقی کشیدم.
- ولی شما گفتید پزشکی قانونی تو هر پرونده جنسیت قاتل رو متفاوت اعلام کرده. چه طور میشه در حالی که قاتل یه نفره، یه بار مرد باشه و یه بار زن؟
آرام بلند شد و دوباره به سمت پنچره رفت. گوشهی پرده زبرای رنگ و رورفته را کنار زد و گفت:
- آلتِ قتل.
روی صندلی چرخی زدم. نگهبان همچنان کنجکاوانه گوش به حرف های ما سپرده بود. شنیدن یک داستان مهیج پلیسی، آن هم مفتکی کم چیزی نبود. چاره داشت یک کاسه تخمه در دست میگرفت، همانجا روی زمین مینشست و چیلیک چیلیک تخمه میشکاند. سری از روی تاسف تکان دادم:
- اینی که گفتم چه ربطی به آلت قتل داره؟
پرده را رها کرد و روی پاشنهی پا به سمتم چرخید:
- به نظرتون چرا باید تو مملکتی که سلاح سرد و گرم به سختی گیر میاد، این همه خطر کنه و هر بار با یه چیز متفاوت قربانیش رو به قتل برسونه؟
با تعجب به او خیره شدهبودم.
لبخندی زد و چندقدمی به سمتم آمد. دستان بزرگ و بیمویش را روی میز، تکیهگاه تنش کرد و به سمتم خم شد؛ به دستانش خیره شدم، کشیده بود و صاف. در سرم فقط یک چیز چرخ میخورد، این دیگر چه پلیسیست؟ یک لاک کم داشت فقط. با شنیدن صدایش، افکار مضخرفم را کنار زدم:
- پزشکی قانونی از روی عمقِ زخم، پی به مرد و زن بودنِ قاتل میبره. در واقع زنها قدرتِ کمتری دارن و زخمی که ایجاد میکنن هم عمق کمتری داره.
صاف شد، نفس عمیقی کشید و دوباره روی صندلی نشست.
- وقتهایی که میخواسته زخم کمعمق ایجاد کنه، از آلتِ سنگینتر و یا اسلحهی کمجونتری استفاده میکرده.
اخمی کردم:
- یعنی مرده؟
لب گزید و ابروان مرتبش از قبل هم بیشتر در هم فرو رفتند. زمزمهی آرامش را شنیدم:
- نمیدونم، شاید.
به پشتی صندلی تکیه دادم:
- گفتید فکر میکنید مرگ آرزو هم کار اونه، درسته؟
سرش را آرام تکان داد. دستانش را محکم روی صورتش کشید و گفت:
- بله.
یک تای ابرویم را بالا انداختم:
- ولی موهای آرزو که طلایی نبود.
صندلیاش را جابجا کرد. صدای جیغِ کشیده شدن پایههای صندلی رویِ زمین باعث شد، هم من هم نگهبانِ گوشهی اتاق در خود جمع شویم و صلواتی نثار روحِ عمهی امراللهی کنیم. با دیدنِ قیافهی ما، گوشهی لبش انحنا گرفت:
- منو بیشتر پروندهی فاطمه کشیده اینجا. من مصمم که قتل اون دختر کار قاتل طلاییه ولی تا الآن نتونستم ثابتش کنم. حالا اگه شما کمکم کنید، هم شما آزاد میشید، هم پروندهی من حل میشه.
بی اختیار زمزمه کردم:
- من؟
سرش را با طمانینه تکان داد:
- بله، شما. ببینید تو این قتل هم دقیقاً همه چیز افتاده گردن کسی که از همه بیگناهتر به نظر میرسه و رابطهی نزدیکی هم با مقتول داشته. خیلی هم زود دستش رو شده و دستگیرش کردن. اینا همهاش شبیه شیوهی قاتل طلاییه، به جز رنگ موی آ...آرزو.
مِن و مِّنی کردم.
- خب! این تفاوت رو چه طور میخواید توجیح کنید؟
قیافهی متفکری به خود گرفت:
- همین منو کشونده اینجا. تنها توجیح این وسط اینه که آرزو یه رابطهی نزدیک با قاتل طلایی داشته باشه.
گوشهی چادرِ گلگلیام را گرفتم و جلو کشیدم. روسریام کج شدهبود و موهایم، نامرتب، روی پیشانیام ریخته بودند. چیز زیادی یادم نبود؛ بیشترش همانی بود که بازپرس پرونده به خوردم داده بود، از روی مدارکی که علیهم پیدا شده بود.
- مثل اینکه یه سری پیامک برای آرزو اومدهبوده. یه نفر مزاحمش میشده، با یه شمارهی ناشناس. من که چیز زیادی یادم نمیاد...
مکثی کردم و دوباره گفتم:
- همون سیم کارتی که بعداً تو کیفم پیدا کردن.
با خشونت، موهایم را داخل فرستادم.
- هنوزم که هنوزه، باورم نمیشه همچین چیزی تو کیفم بوده باشه.
با ابرویی بالا رفته نگاهم میکرد و پرتردید پرسید:
- تو کیف شما پیداش کردن؟
سرم را آرام تکان دادم. دستانش را در هم قفل کرد و پراخم گفت:
- اینم یه دلیل دیگه برای اینکه قاتل طلایی یه آدم نزدیکه شماست.
ادامه داد:
- قاتل گیرهی موی مقتولها رو برمیداشته. شما در مورد این موضوع چیزی نمیدونین؟
کمی فکر کردم، مغز لعنتیام کار نمیکرد:
- نمیدونم. گفتم که من چیزی یادم نیست اصلاً. کسی در مورد گیرهی مو و اینا، چیزی به من نگفت.
متفکرانه سری تکان داد.
- گیرهی موی اون هفت قربانیِ دیگه هم باز شدهبوده و دیگه هیچوقت پیدا نشده. شاید از قید اینیکی نتونسته بگذره و خودش برش داشته.
اعتراف میکنم که آن لحظه واقعاً ترسیدهبودم.
- آخه گیرهی موی اونا به چه دردش میخورده؟
شانهای بالا انداخت.
- این الآن مهم نیست. از بین خانوادهی محبی، کسی هست که هنوز باهاش در ارتباط باشید؟
به غیرِ پدر و مادرم، همه ازم رو برگردانده بودند. حتی شایان هم شایانِ قبل نبود و انگار به ضرب و زور پدرم به ملاقاتم میآمد. شیدا هم که به کل خواهریاش را با من منکر شدهبود، مباد شوهرش به این جرم طلاقش دهد. خانوادهی محبی هم که به خونم تشنه بودند و جالب آن بود که امیر سردمدارشان شدهبود. با صدای امراللهی به خودم امدم:
- یعنی هیچ کس نیست؟
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
1رمان جالبیه
۱ سال پیشحنانه
3تو رمانای معمایی به همه مشکوکم حتی الان به اون نگهبانم که بادقت گوش میده مشکوکم 😂
۱ سال پیشفاطمه ❤️
1امروز شروع به خواندن کردم واقعا رمان خوبیه ممنون نویسنده جون ❤️❤️🌟
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت عزیزدلم. انشاءالله تا پایانش بخونی و کنارم باشی🤩🤩🤩😍😍😍😘😘😘
۲ سال پیشفاطمه
1عالییییییئ واقعا با این رمان ترکوندی نویسنده عزیز هر چی میخونم کنجکاویم بدتر تحریک میشه رمان پلیسی و معمایی عالییییییئ مرسی
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
آخ جون که تا این حد جذبت کرده عزیز دل من😍😍😍😍🤩🤩🤩🤩 یه دنیا ممنونتم که کلی بهم انرژی دادی نازنینم💖💖💖💝💝💝
۲ سال پیش*.....*
0اوه اوه قاتل های الآنم بروزرسانی شدن گیره مو میبرن..بنده خدا گیره میخوای بیا من از ابجیم کش میرم میدم بهت دیگه آدم کشتنت چیه برادر ؟😂بسیار زیبا
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
همین رو بگو🤣🤣🤣 احتمالاً یکی گیره موش رو کش رفته، اینم زده به سرش🤣🤣🤣
۲ سال پیشمجید
1جالب میشه
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
🙂😊🤗☺🤩🤩
۲ سال پیشپرنیا
1داستان جالبی داره👌👌👌
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
شکر که دوسش داشتی تا اینجا. قول میدم پشیمون نشی🤩🤩😘😘❤❤
۲ سال پیشZarnaz
0وسط یه پرونه جنایی داره انگشت های سرگرد رو چک میکنه ای خدا🤣🤣مرسی شادی که باعث شادی ما میشی🤣👻خیلی قشنگه مرسیییی فاطمه جون 😍راستی با من ماهی منم اسفندیم🙈🥰ولی من 18 تو 22هستی❤️😘
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
بچهام یکم شیش و هشتش میزنه🤣 چه قده خوشحالم که داری میخونی رمانم رو، مرسیییی عزیزم😍😍😍🤧🤧 بهبه، یه اسفندی چشم قشنگ قندعسل😎😁😂
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
بهبه😁 اسفندبا گنگشون خیلی بالاست😎😎😄😄
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
وکیلی
0گیره سر مقتولین