پارت سی و هفتم :

ﻧﻔﺲ

ﺁﺭﺍﻡﺗﺮ ﮔﻔﺖ:
ــــ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﯽ ﻫﺴـﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺪﻭﻧﯽ. ﺑﺸـﻴﻦ ﺗﻮﯼ ﻣﺎﺷـﻴﻦ ﺣﺮﻑ

ﻣﯽﺯﻧﻴﻢ.
ﻣﻬﺘﺎﺏ ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴـﺖ ﮔﻮﺷـﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﻨﺪ. ﮐﻼﻓﻪ ﺷـﺪﻩ

ﺑﻮﺩ. ﭼﺎﺭﻩﺍﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﺑﻪ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪ.
ﺩﺭ ﺁﻳﻨﻪ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺩﻭﺭﺗﺮ ﺍﺳـﺖ. ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺍﺷـﺖ ﭘﺸـﺖ
ﺗﻠﻔﻦ ﺑﺎ ﮐﺴــﯽ ﺩﻋﻮﺍ ﻣï¯

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    0

    من حدس زدم که نفس عاشق عمادِ ولی اینجا نگفتم واقعا چه بیشعور🤐

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    خدا شر اینجور دوستها رو که از دشمن هم بدترن از روی زمین برداره ،

    ۳ سال پیش
  • نرگسی

    1

    برگاام..چی فکر میکردیم و چیشددددد

    ۳ سال پیش
  • Aa

    0

    وای دوست صمیمیش چی از آب در اومد😲👏⚘

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️