رویای مهتاب به قلم مبینا طاهری طیب
پارت سی و هفتم :
ﻧﻔﺲ
ﺁﺭﺍﻡﺗﺮ ﮔﻔﺖ:
ــــ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﯽ ﻫﺴـﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺪﻭﻧﯽ. ﺑﺸـﻴﻦ ﺗﻮﯼ ﻣﺎﺷـﻴﻦ ﺣﺮﻑ
ﻣﯽﺯﻧﻴﻢ.
ﻣﻬﺘﺎﺏ ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴـﺖ ﮔﻮﺷـﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﻨﺪ. ﮐﻼﻓﻪ ﺷـﺪﻩ
ﺑﻮﺩ. ﭼﺎﺭﻩﺍﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﺑﻪ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪ.
ﺩﺭ ﺁﻳﻨﻪ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺩﻭﺭﺗﺮ ﺍﺳـﺖ. ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺍﺷـﺖ ﭘﺸـﺖ
ﺗﻠﻔﻦ ﺑﺎ ﮐﺴــﯽ ﺩﻋﻮﺍ ﻣ
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

آمینا
0من حدس زدم که نفس عاشق عمادِ ولی اینجا نگفتم واقعا چه بیشعور🤐