پارت سی و هفتم :

ﻧﻔﺲ

ﺁﺭﺍﻡﺗﺮ ﮔﻔﺖ:
ــــ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﯽ ﻫﺴـﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺪﻭﻧﯽ. ﺑﺸـﻴﻦ ﺗﻮﯼ ﻣﺎﺷـﻴﻦ ﺣﺮﻑ

ﻣﯽﺯﻧﻴﻢ.
ﻣﻬﺘﺎﺏ ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴـﺖ ﮔﻮﺷـﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﻨﺪ. ﮐﻼﻓﻪ ﺷـﺪﻩ

ﺑﻮﺩ. ﭼﺎﺭﻩﺍﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﺑﻪ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪ.
ﺩﺭ ﺁﻳﻨﻪ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺩﻭﺭﺗﺮ ﺍﺳـﺖ. ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺍﺷـﺖ ﭘﺸـﺖ
ﺗﻠﻔﻦ ﺑﺎ ﮐﺴــﯽ ﺩﻋﻮﺍ ﻣ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    0

    من حدس زدم که نفس عاشق عمادِ ولی اینجا نگفتم واقعا چه بیشعور🤐

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    خدا شر اینجور دوستها رو که از دشمن هم بدترن از روی زمین برداره ،

    ۲ سال پیش
  • نرگسی

    1

    برگاام..چی فکر میکردیم و چیشددددد

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    وای دوست صمیمیش چی از آب در اومد😲👏⚘

    ۲ سال پیش
کپی شد!