پارت بیست و سوم :


از صبح مرا عین توله سگی پاپی به اطراف چرخانده بود. دلم از آن کباب ترش های معروف رستورانها را می خواست.

به بستنی عجیب و غریبی که جلوی رویم بود زل زدم.

بی توجه به من سرش را در گوشیش فرو برده و تند تند کلماتی تایپ می کرد.

با قاشق کمی از بستنی رنگی را خوردم. مزه شربت سرفه زرینه را می داد.

سرفه ای مصلحتی کردم تا این پروفسور بالتازی در بحرکشف ماده مجهول رفته را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ناهید

    0

    سلام...چرا کارون حالش بد میشه؟ رفته رفته رمان ترسناکتر میشه؟

    ۳ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    در پارتهای آینده مشخص میشه.

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    کارن پسرملکه ضحاخودملکه 🤔

    ۳ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    ملکه ، ضحاست😬 کارون نه...بچه دختره زرکا

    ۳ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    ملکه ، ضحاست😬 کارون نه...بچه دختره زرکا

    ۳ سال پیش
کپی شد!