پیله ی پروانه به قلم فرگل حسینی
پارت بیست و ششم :
یک هفته بعد.
_همیشه می ترسیدم مثل تو بشم!
پروانه انگشت های کشیدهاش را روی دستهی صندلی که عمهاش روی آن جاگرفته بود گذاشت.
نگاه عمیقش به لاک های طلائی رنگ ناخنش وگوشهای که کنده شده بود بیش تر از یک دقیقه طول کشید.
بعد دوباره به حرف آمد:
_مامانم میگفت باید با بچه ها دوست بشم. نه که من آدم تنهایی بودم هیچ دوستی نداشتم! می گفت آخر وعاقبتت میشه مثل عمهت یه گوشه می Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

فرگل حسینی | نویسنده رمان
نقشه ها دارن هنوز اوووو
۳ سال پیشآزاده دریکوندی
2چقدر قشنگ! کلمه ها رو گم کردی که حرف نمی زنی؟ خوشم اومد😍
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
ممنون آزاده عزیزم🥹❤
۳ سال پیشپرنیا
1اوه اوه چ تصادفی مرررسی زیبا جان عالی بود 💜💜
۳ سال پیشZarnaz
0عالییییی بود مرسییی فرگل جونم😍خیلی خوشحال شدم که پارت گذاشتی و مرسی بابت پارت ❤️❤️
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ایلما
1چ نقشه ایم میکشن این دوتا این وسط پروانه انگار بی *** وکارمونده بهارم ک عفت خطه روزگار