پارت بیست و هفتم :


هاله‌ی از ابرها نیمی از خورشید را پوشانده بودند.غروب آفتاب نزدیک بود. ماشین توی جاده‌ی خاکی به سنگ های نه چندان بزرگ برخورد میکرد وصداهای تولیده شده روی مخ پروانه رژه می رفت.
به ساعتش نگاهی انداخت وبعد نگاهش چرخید به حامی که منظره‌ای بیرون را نگاه میکرد.
سوالش سکوت ماشین را بعد از چندین ساعت برهم زد:
_به نظرت کی می رسیم؟
حامی ابتدا سرش را برگرداند وبعد نگاهی خنثی ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    سلام نویسنده عزیز انشالله که حر مشکلی داشتی حل بشه و مشکلی دیگه برایت نداشته باشه خوشحالم که دوباره پارت جدید گزاشتی پروانه🦋مثل اسمش حامی🦁بی احساس هوتن🐒شیطون دوست دختر حامی🪳چندش

    ۳ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    وای سر کامنتت خیلی خندیدم سوسکی که برای بهار گذاشتی عالی بود😂😂😂💔

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسیییی فرگل جون خیلی خوشحال شدم که حالت خوبه شده ❤️😘

    ۳ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🥺🫰

    ۳ سال پیش
  • پرنیا

    1

    خداروشکرک حالت خوب شده و چ خوب ک برامون پارت گذاشتی👌❤️❤️😘😘 پروانه هم قاطی کرونش ملسه ها 😂😂

    ۳ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم خودتم همیشه سلامت باشی،اره پروانه قاطی بکنه کسی جلو دارش نیست😎

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️