پارت نوزده :


جلو رویمان مزرعه ای بزرگ از گل یاسمن بود. در انتهای باغ جلوی عمارت بزرگ سفید با ستون های پر از پیچک های امین الدوله متوقف شد.

وقتی از موتور پیاده شدم با دهان باز به استخر بزرگ سفید رنگ خیره شدم.

شبیه قصر پریان در دل جنگلی سیاه و تاریک بود.

مهندس یخی کلاهش را از سرش بیرون آورد و موهای یخیش در دل شب مثل یک ماه درخشید.

منتظر خدم و حشمی بودم که از سوراخ و سنبه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    کارون آدم یا...عجب

    ۳ سال پیش
کپی شد!