پارت هجده :

گویا دود به کندوی عسل افتاد که جمعیت همیشه گرسنه به تکاپو افتادند.

لحظه ای ترس بر همه جانم مستولی شد. دنبال راه فراری از این مخمصه گشتم. سرم را به اطراف چرخاندم تا در تاریکی پس کوچه ها پنهان شوم؛ اما هزاران دزد و قاتل در تاریکی منتظرم نشسته بودند.

با تمام قوا شروع به دویدن در خیابان نیمه تاریک کردم. جمعیت انگار دنبال گاوی زخمی در میدان گاو بازی افتاده بودند.

نفسهای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    😘

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️