پارت پنجاه و هفتم :

دیدن رفیقی که جلوی رویش از روی در سقوط کرد و روی زمین افتاد، سخت بود . علیرضا میدانست اگر سر آلاء بلایی بیاید او دیگر از زمین بلند نمیشود. دستش را زیر بازویش گذاشت:
- پاشو داداش . خدا بزرگه. سید رسیده.
و صدایی دیگر که داشت تیمش را اماده میکرد. اما آماده برای چی؟ برای جنگ با درِ بی جانی که کارش محافظت از اهالی خانه بود؟ میخواستند چطور آن در را باز کنند؟ گیرم که باز میکردند با اسباب گذاØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان

    مرسی از نظرت عزیزم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️