پارت پنجاه و سوم :

با خارج شدن از خانه ، بی هوا در خانه‎ی آیین باز شد و بیرون امد. انگار منتظر او بود.
- خوبی؟ خیلی زنگ زدم به گوشیت جواب ندادی. دو ساعته این پا اون پا میکنم بیام در بزنم یا نه. آلاء خوبه؟
بدون جوابی به نگرانی های آیین با قفل کردن در رو به گفت :
- بریم پایین یه نخ سیگار بکشیم. شدیدا بهش احتیاج دارم.
- بریم.
- گفتی یکی تیام. حواست هست؟ این سومیشه.
سری تکان داد:
- اخریشم هست.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیما

    0

    بله منتظر اتفاقای بعدیه داستانم

    ۱ سال پیش
  • ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان

    ممنون از نظرتون

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️