پارت بیست و هشتم :

(آلاء)
نگاه‌های تیام حرف داشت. حرفی که من نه می‌توانستم بشنوم و نه می‌خواستم که بشنوم. شاید هم تصور من اشتباه بود. تیام حواسش به همه بود. هیچکس را از قلم نمی‌انداخت و منم مثل تمام اطرافیانش...
مگر من چند بار نگاه عاشق و دلباخته روی خودم دیده بودم؟ حتی ازدواجم با محراب هم نه از سر عشق و عاشقی که به خاطر اصرارهای عمه بود. نه که محراب را دوست نداشتم. او را دوست داشتم اما به عنوان یک پسر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حنانه

    0

    نمیشه این عمرو کلا ی مدت میوت کنی اه😂 ازین میسوزم که الا هیچوقت جوابشو درس حسابی نمیده

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️