پارت هجده :

حالش رو به راه نبود و دستانش به شدت می‌لرزید. رنگ صورتش لحظه به لحظه قرمزتر میشد . نگاهم پر شد از نگرانی، نگاه هومن اما پر از تفریح بود.
- حرص نخور کوچولو میرسیم بهم.
صورتم از کلام پر تهدیدش درهم رفت و دستم را بند بازویش کردم و سمت خودم کشیدمش:
- راست میگه . من خودم شاهد کثافت‌کاریات بودم. اگه هوس یکی دیگه از اون مشتایی که با کسریِ خدابیامرز نثارت کردیمو نکردی ،بزن به چاک. در ضمن Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    خدا کنه در طی این رفت وآمد ها تیام وآلا به یه نتیجه خوبی برسن وچقدر ذوق زده می شم که این طور طولانی می نویسی ،ممنونم یسنا جان

    ۳ سال پیش
  • ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان

    ممنون از نظرت عزیزم

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️